X
تبلیغات
.....زشت.....


.....زشت.....

تلخ

تولدم مبارك...

پ.ن:دانشگاه قبول شدم(مهندسي مكانيك)

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 14:27 توسط ashkan| |

گریه نمی كنم نه اینكه سنگم

گریه غرورمو بهم میزنه

مرد برای هضم دلتنگاش

گریه نمیكنه قدم میزنه

گریه نمی كنم نه اینكه خوبم

نه اینكه دردی نیس نه اینكه شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام كه

یهو میون زندگی افتادم ی

ه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه كهكشونم ولی بی ستاره ی

ه قهوه كه هر چی شكر بریزی

باز همون تلخی ناب و داره

اگه یكی باشه منو بفهمه

براش غرورمو بهم میزنم

گریه كه سهله زیره چتر شونش

تا آخر دنیا قدم میزنم ...

پ.ن:کنکور 3 رقمی شدم...

پ.ن:واسم دعا کنید مشکلی واسم پیش اومده...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 0:53 توسط ashkan| |

وقت دیگر تنگ است....

من و تیغی در دست...

من و ضعفی جانکاه....

من و روحی سرمست...

به خیالت اکنون...

دل به تنگ آمده است....

عشق آسوده بخواب....

یار من دیگر نیست....

کنجی از تنهایی...

چشمها بارانیست....

تیغ ها تیز هستند....

جایت اینجا خالیست..!!!

پ.ن: من گاهی در سکوت خودم به این فکر می کنم که چرا ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 20:2 توسط ashkan| |

تولدم مبارک...............



اغوشت

اندك جايي براي زيستن

اندك جايي براي مردن

و گريز از شهر

                     كه با هزار انگشت

                                           به وقاحت

پاكي آسمان را متهم ميكند

كوه با نخستين سنگ ها آغاز ميشود

و انسان با نخستين درد

در من زنداني ستم گري بود

كه به آواز زنجيرش خو نميكرد

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم


پ.ن: چه شب دلگیری...

پ.ن:تنهایی هم عالمی دارد...

پ.ن:واسم دعا کنید....امسال کنکور دارم.....

پ.ن:واسم دعا کنید....یه مشکل بزرگ واسم پیش اومده....فقط خدا میتونه حلش کنه...

پ.ن:.....زشت......با یه دنیا تنهایی.....تمام شد....

پ.ن:شاید خیلی بعد دوباره اپیدم با همه غصه هایم....

پ.ن: برای این اپ به هیچکس خبر ندادم....

پ.ن: نظراتتونو می خونم...

پ.ن:تولدم چقد خاکستریه و تنها....م3 همیشه....

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 1:24 توسط ashkan| |

چشمهایم دو دریاچه ی خشکند

 با ماهیان  تشنه جان داده

من  قاتلم

اگر

دیگر

عاشقانه اشک بریزم...


اقیانوسی توی چشمهایم موج می زند

از هراس دیدنت نیست که پلک بسته ام

 سَدَم 

 تا نگاهی دروغگو 
 
ویرانم نکند


پ.ن:این روزا خیلی گیجم...فک کنم تو جواب کارای بقیه که منو زجر میده جای اینکه بگم...

از این کارت ناراحت میشم....فقط با یک بغض به تلخی بخندم....تا یه وقتی اون از دستم ناراحت نشه....

...من کیم مگه؟احساس میکنم از درون دارم ترک بر میدارم....شایدم یه روزی  شکستم...خدا

میدونه....احساس

میکنم بودو نبودم فرقی نمیکنه....

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 1:21 توسط ashkan| |

نفس هایم ...

طعم زهرمار می دهند ...

کجاست هوای بودنت  ! ؟


دوست دارم 

گوشه ای باشم

از آرزوهایت

 دوست دارم

هر شب

با زبان تو

خوانده شوم 

به عنوان آرزوی تکراری...


نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 23:12 توسط ashkan| |

این اطاق ساکت و این انتظار

گل پژمرده و روبه احتضار

خونه ی خالی و خاموش وغمین

جسد خاطره ها نقش زمین


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 0:38 توسط ashkan| |

عقب تر برو

بگذار بی تو نفس کشیدن را، تجربه کنم

خوب میدانم ،

مادام که نباشی

هوا بی منطق نفس گیر میشود

برایم

...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 19:26 توسط ashkan| |

گله ...

امروز گذشت

و بازهم گله ای باقی ماند!!

نكته های امروز را مو به مو نوشتم

آن هم با « رنگ قرمز »

تا مبادا از یادم برود!

گل های قالی را برای آخرین بار می شمارم

شاید دیگر فرصتی باقی نماند

یادم باشد

« فردا »

چیزی برای

« فردا»

به جا نگذارم

همه را تمام می بندم


مراینگونه باورکن......،

کمی تنها،

کمی بی کس،کمی ازیادهارفته،

خداهم ترک ما کرده،

خدادیگرکجا رفته......؟؟؟!!!!

نمیدانم مراآیا گناهی هست...؟

که شایدهم به جرم آن غریبی وجدایی هست.....؟



می روم قبل از آنکه خیا ل نگاهت باز مرا امیدوار کند

می روم...

قبل  از آنکه توبه یاد بیا وری

برای من چه بودی

می روم...

قبل از آنکه کلاغ به آخر قصه ی من برسد

انگار کلاغ قصه ی تو هم درخواب است...
پ.ن:برای این اپ به هیچکس خبر ندادم...حتی خودم ....خوش به حال هممون

پ.ن خیلی بعدا:همین الان تصمیم گرفتم خبر بدم...
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 23:57 توسط ashkan| |


چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم


آمدنت را سکوت کردم.

داشتنت را سکوت کردم.

رفتنت را سکوت کردم.

 انتظار بازگشتت را هم.....

حالا نوبت توست...

باید در سکوت به تماشا بنشینی

سوختنم را


بگذار توی همین یک شعر دوباره عاشق هم باشیم...

من نامت را صدا میکنم ...

تو بگو...

جانم

دنیا نا امن تر از انست که فکر میکنی


پشت تنهایی من که رسیدی ،

گوشهایت را بگیر !

اینجا سکوت ،

گوش تو را کر میکند

اما !

چشمهایت را باز کن

تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی

هجوم سایه های خیال،

سرابهای بی وقفه ی عشق،

تک بوسه های سرد

و فریادهای عقیم جوانی

منظره ای به تو میدهد

که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی ...!


این عشق برای من هیچ نداشت

اما....

گلهای بالشم را " باغبان " خوبی بود

اشک های هر شب من...!!!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 22:0 توسط ashkan| |

وحشت از عشق که نه

ترس ما فاصله است

وحشت از غصه که نه

ترس ما خاتمه است

ترس بیهوده نداریم

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست

مقصر دل دیوانه ماست


از تكرار ثانيه‌ها خسته‌ام.

از تكرار بيهوده نفس كشيدن.

از خيره ماندن به ساعتي كه شب و روز به چشمان باراني‌ام نيشخند مي‌زند.

من از اين سكوت هر روزه خسته‌ام. اين روزها كارم شده عادت كردن.

عادت كردن به ماندن دمادم.

عادت به بد بودن. عادت به دل‌سنگ شدن. چشمانم هم اين روزها گرفتار عادت شده‌اند. عادت به گريه كردن.

نمي‌دانم چرا همه راه‌ها انتهايش بن‌بست است.

من ديروز بار ديگر گم شدن يكي از آرزوهايم را در غبار زندگي ديدم.

تصميم دارم ديگر آرزو نكنم.

ديروز باز خط كشيدم روي واژه اميد.

من از زندگي بيزارم وقتي معنايش نمي‌دانم. وقتي بايد به بودن بي‌دليل عادت كنم.

نمي‌دانم چرا هميشه اين منم كه بازنده‌ام.

عمر اين آرزويم از همه كمتر بود. يك هفته زمان كمي است براي احساس شادي كردن.

كاش به اين آرزو دلخوش مي‌ماندم. چه احساس خوبيست در بي‌خبري به سر بردن.


پ.ن:فراموش نکن شایدسالهابعد بی تفاوت ازکنارهم بگذریم وبگوییم: آن غریبه چقدرشبیه خاطراتم بود....


پ.ن:عادت کرده ام به روزهایی که در غمهای دوستانم شریک باشم و از شادیهایشان دور بمانم.


نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 5:41 توسط ashkan| |

یادته اون روز برفی
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشه
من زدم ز خونه بیرون

یادته اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم

گوله گوله برف سردو
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم

رو پیشونیش با یه پولک
یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جای پوس گردو گذاشتم

رو سینش با شاخه یاس
یه گلوبندو کشیدم
روی لبهاش با اجازت
لبخند تو رو کشیدم

یادمه با نگرونی
تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی
تکلیف قلبش چی میشه

شرم گرم لحظه ها رو
توی اون سرما چشیدم
سرخیشو رو پوست سرد
آدمک برفی کشیدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم
نمیگفتم نمی صرفه

ولی فصل آشنایی
زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین
آخر همون زمستون

رفتی و قصه اون روز
واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی
آدمک برفی هم آب شد

کاشکی میشد که دوباره
روبروت یه جا بشینم
یا که رد پاتو رو برف
توی کوچمون ببینم

کاشکی میشد توی دنیا
هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون
امروز و فردا نباشه

قول میدم تا آخر عمر
دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر
آدمک برفی نسازم

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 0:23 توسط ashkan| |


دل را بگذارید به حال خود
                           

                                                                                            حتی اگر بماند از تپش

او تنها به خواهش خود میزند
   

                                                                                             از سر تمایلی پنهان!!!



هیچ چیز آرامم نمی کند      

هیچ چیز                       

صدای خــدا

بوی پـایـیـز

نگاه آسمان

اشک

فریاد

خشم

هیچ چیز آرامم نمی کند

چقدر خسته ام امشب !!!





ساعت 9 شب

تنهای تنها

همه چی آرومه

یه لیوان قهوه تلخ

دستام یخ کرده

چشمامو میبندم و فکر میکنم

این همه ی زندگی منه

این همه ی سهم من از زندگیه

دل خوش کرده ام به تصویر رویاها

به ترسیم فرداها

عادت کرده ام به این غرق شدن های پی در پی

و سکوتی غریبانه

.

.

.

این طعم تلخ تنهایی منه!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 21:50 توسط ashkan| |

تنهایی تقدیر من است...

سهم من از دنیا تردید است

سهم چشمانم،اشک

سهم لبانم،لبخندی دروغین

سهم زبانم،دروغ

سهم دستانم،سرمای تنهایی

اری سهم من از دنیا این است

سهم قلبم،شکستن

سهم،روحم در خود شکستن

سهم اینده ام چیست؟

ایا شاد زیستن با قلبم اشتی خواهد کرد؟؟؟

زیستن با قلبم اشتی خواهد کرد؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 12:21 توسط ashkan| |

من

خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت

بین بودن و نبودن

عشق

آخرین همسفر من

مثل تو منو رها کرد

حالا دستام مونده و تنهایی من

ای دریغ از من

که بی خود مثل تو

گم شدم تو ظلمت تن

ای دریغ از تو

که مثل عکس عشق

هنوزم داد می زنی تو آیینه من

آه

گریمون هیچ

خندمون هیچ

باخته و برندمون هیچ

تنها آغوش تو مونده

غیر از اون هیچ

ای مثل من تک و تنها

دستامو بگیر که عمر رفت

همه چیز تویی

زمین و آسمون هیچ

بی تو میمیرم

همه بود و نبود

بیا پر کن منو ای خورشید دل سرد

بی تو میمیرم

مثل قلب چراغ

نور تو بودی

کی منو از تو جدا کرد!؟...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:46 توسط ashkan| |

* وقتی نقاش نقش مرگو کشید،

جلاد ، طناب دارو کشید...

دل من طعم تلخ دردو چشید ...

باد سردی به صحرای خشک تنم وزید...

ما کاشفان کوچه های بن بستیم...

حرفهای خسته ای داریم...

این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:25 توسط ashkan| |

تو به من خنديدي

و نمي دانستي ....

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديم ...

باغبان در پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز .......

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گامهايت تکرار کنان

ميدهد آزارم

و من انديشه کنان غرق اين پندارم

که چرا ؟ خانه کوچک ما

سيب نداشت .........
نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 14:21 توسط ashkan| |

وقتی کنار تو باشم

هیچی کم ندارم

و این بهترین راه برای اثبات اینه که

الان هیچی ندارم ...


پ.ن:خسته ام از این همه دو رویی و نیرنگ
عادلانه است ... دروغ از تو ... باور از من !

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 20:48 توسط ashkan| |

یک نگاه

یک نگاه به امتداد وسعت افسوس

در برابر گوشه چشمی از تو

با نهایت اعجاب به رکود می نشیند

من یادگرفته ام که با چشمان تو

طلوع را به نظاره بنشینم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 19:20 توسط ashkan| |

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

لحظه ویرانیم را حس نکرد

هیچ کس در قعر این چاه سیاه

این دل زندانیم را حس نکرد

در شب تاریک غم هایم کسی

ذره ای حیرانیم را حس نکرد

برده چشمان او بودم و او

دیده بارانیم را حس نکرد

من مسافر بودم و قلبی رئوف

راز این مهمانیم را حس نکرد

من صدایم پر تمنا بود و او

ناله انسانیم را حس نکرد

تا سحر گاهان دعا کردم چرا؟

او شب عرفانیم را حس نکرد

شعر بهر او سرودم ای دریغ

صحبت پایانیم را حس نکرد

نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 22:19 توسط ashkan| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

PageRank
Google Page Rank